پایگاه خبری رج خبر/ اختصاصی/ شمس تبریزی؛ اندیشمند اصالت و حقیقت: شمس تبریزی نه صرفاً یک صوفی یا درویش، که اندیشمندی اصیل و حقیقتجو بود. او نظامی فکری داشت که فراتر از قالبهای خانقاه و مدرسه بود. شمس، ما را به تفکری بیپیرایه فرا میخواند؛ تفکری که در آن، حقیقت برتر از هر رسم و سنت و تقلید قرار میگیرد. برای او، زندگی اصیل اهمیت داشت، زیستنی شاد، عاشقانه و سرشار از معنا، بیهیچ خمودی و ترشرویی.
شادی و اصالت در نگاه شمس تبریزی
شمس شادی را جوهر زندگی میدانست؛ شادمانیای که نه از پیروی دیگران، بلکه از وفاداری به دل و حقیقت میجوشد. او در مسیر شادیطلبی به حرف هیچ کس وقعی نمینهاد و پیروی کورکورانه را مایه تباهی میشمرد. به باور او، زندگی کوتاهتر از آن است که به تقلید بگذرد:
«هر فسادی که در عالم رخ داده، از آن بود که کسی دیگری را به تقلید واداشت؛ یا به تقلید اعتقاد آورد یا به تقلید انکار کرد.»
روح نقادی و پرسشگری
یکی از برجستهترین خصال شمس، بیدار کردن روح پرسشگری بود. او بزرگان را با بزرگیشان مانع نقد نمیدانست. منصور حلاج را نقد کرد، با ابن عربی به تندی درافتاد و بسیاری از مشایخ تصوف را از تیزبینی خود بینصیب نگذاشت. برای او، حقیقت فراتر از نامها و بزرگیها بود.
بازگشت به سرچشمه
شمس در جستوجوی استادان و پیران، بارها آزمود و بارها ناامید شد. هیچکس بند دلش نشد و هیچ محفل و طریقتی او را نگاه نداشت. سرانجام دریافت که سرچشمه حقیقت نه در بیرون، بلکه در دل آدمی است. به مولانا گفت: «آیینهای حاصل کن، و آن آیینه دل است.» همین بازگشت به سرچشمه، جوهر تفرد و اصالت او را آشکار میسازد.
استقلال و آزادگی
شمس تبریزی هیچگاه نخواست مدیون قدرت، شریعت یا طریقتی باشد. حتی به فعلهگی (کارگری) روی آورد تا نانی از دسترنج خود بخورد و وابسته به هیچ نهاد و شخصی نشود. او برخلاف بسیاری که آثارشان را به عربی برای دربار مینوشتند، با عشق به زبان فارسی سخن گفت و این زبان را آکنده از لطافتهای روحانی و معنوی دانست.
شمس تبریزی و مولانا؛ طلوع در درون
دیدار شمس و مولانا، رخدادی بود که هر دو را دگرگون ساخت. مولانا خود اعتراف کرد: «زاهد بودم، ترانهگویم کردی.» اما انقلاب حقیقی مولانا با رفتن شمس رخ داد. شمس که در بیرون غروب کرد، در درون مولانا طلوع نمود. آنگاه مولانا دریافت که جستوجوی یار در بیرون بیهوده است؛ شمس حقیقی در جان اوست.
فقدان و بلوغ
زندگی هر انسانی با «دیگریِ مهم» گره میخورد: معشوق، فرزند، آرمان یا حقیقتی والا. وقتی این دیگری از دست میرود، انسان با حقیقت عریان هستی روبهرو میشود. بلوغ آنگاه است که بتوان این فقدان را تاب آورد، بیآنکه در خشم و افسردگی فرورفت. شمس ما را به این بلوغ دعوت میکند: بلوغی که از تحمل فقدان و بخشیدن دلبستگیها برمیخیزد.
شمس تبریزی، انسانی بود کولیوار و آزاد، جستوجوگر و حقیقتطلب، که زندگیاش را وقف اصالت کرد. او چراغی به دست گرفت تا «انسان» بجوید، اما هیچ مرادی را کافی نیافت، جز آنکه در دل مولانا شعلهور شد و او را به آتشی ابدی بدل ساخت. شمس ما را میآموزد که حقیقت در دل است، شادی در اصالت است، و بلوغ در تابآوری فقدان.
یک پاسخ
شمس آفاقی
تاثیر گذار بود