پایگاه خبری رج خبر/ اختصاصی/ انواع حیات و مرگ در اندیشهی مولانا: قفل بشریت، بر دلهاست؛ و خداوند در قرآن از مردمانی گلایه میکند که در قرآن تدبر نمیکنند، گویی قفلی بر دلهایشان نهاده شده است. این قفل، همان غفلت از حقیقت خویشتن است؛ همان فراموشی راهی است که انسان را به ملکوت آسمانها و زمین میبرد. مولانا گفته است:
به ملکوت نرسد هر که دوبار نزاید
درک این جمله، کلید ورود به ساحت معنوی انسان است.
دو ولادت، دو جهان
اولین تولد، همان است که همه ما از آن عبور کردهایم: تولدی بیاختیار، از رحم مادر به جهان جسم و ماده. اما تولد دوم، تولدی است آگاهانه، ارادی و درونی؛ زادهشدن از رحم جان، از درون خود. این بار، نه به جهان ماده، بلکه به جهان معنا قدم میگذاریم. در حقیقت، انسان دو بار زاده میشود:
• یکبار، از مادر
• و بار دیگر، از خود
در تولد دوم، انسان همانگونه که از رحم مادر بیرون میآید و این جهان را میبیند، از قید خود بیرون میآید و آن جهان را میبیند.
سه حیات، سه مرگ، سه قیامت
عرفای ما معتقدند که انسان سه گونه حیات دارد:
1. حیات طبیعی و مادی – حیات جسم، مشترک با سایر موجودات
2. حیات معنوی – تولد دوم در همین دنیا، وقتی انسان از خواستههای نفسانی و تعلقات مادی میگذرد
3. حیات اخروی – پس از مرگ جسم، تولد در جهانی دیگر
در برابر این سه حیات، سه مرگ هم وجود دارد:
• مرگ طبیعی
• مرگ ارادی (مرگ پیش از مرگ)
• مرگ قیامتی
مرگ اختیاری؛ راهی به سوی ملکوت
شریعتمداران میگویند: باید بمیریم تا قیامت را ببینیم؛ اما عارفان گفتهاند: میتوانیم پیش از مرگ، بمیریم تا قیامت را با چشم جان ببینیم. این همان مرگ ارادی است، مرگی که در پیاش تولد آسمانی میآید.
این مرگ، نه پایان، که آغاز است؛
مرگی برای خودهای دروغین و تولد جان حقیقی انسان.
نوزایی در آینهی عارفان
سلطان ولد، فرزند مولانا، در کتاب «معارف» میگوید: آبی که به سوی گورستان و ریگستان روان است، اگر سرش بسته شود، میتواند به سوی گلستان جاری شود. از بدیها بمیر، تا از تو نیکیها زاده شود. از مردن، زندگی زاده میشود؛ چنانکه منی میمیرد و یوسف میشود.
مولانا و زایش درد طلب
رسیدن به تولد دوم، آسان نیست. این زادهشدن با درد همراه است؛ اما این درد، درد طلب است؛ دردی مقدس که مولانا آن را نشانهای از وطن حقیقی میداند: یعنی همان محبوبی که جان ما، پیش از آمدن به این جهان، عاشق او بوده است.
راههای رسیدن به تولد دوم
1. نفی خود دروغین
• بودا میگوید: باید خود را نفی کنید.
• عرفا میگویند: «من»های دروغینات را بشکن.
2. اتساع خود حقیقی
• اسپینوزا میگوید: بهجای نفی من، آن را چنان گسترش بده که همه هستی را دربر گیرد.
بگو: ای جماد، ای حیوان، ای انسان، «ای من»!
3. ایمان
• عینالقضات میگوید: ایمان نه باور نظری است، که نوری است در دل.
• حتی اگر در مقام نظر اعتقادی نداشته باشی، در مقام عمل میتوانی مؤمن باشی.
4. پروردن «ابوت»
• انسان باید برای جنین جان خود، پدر شود. باید در دامن یک «پیر» رشد کند.
5. عشق
• بیعشق، هیچ وصلی به مبدأ ممکن نیست.
عشق، همان رشتهایست که جان را به آسمان متصل میکند.
