پایگاه خبری رج خبر/ اختصاصی/ القاب مولانا؛ نقشهای از جغرافیای فرهنگی ایران/ داریوش یاراحمدی: امروز، روز بزرگداشت مولاناست؛ شاعری که نه تنها یکی از قلههای ادبیات و عرفان جهان است، بلکه با القاب گوناگون خود تصویری روشن از گستره جغرافیای فرهنگی ایران به ما میدهد. انگیزه نگارش این یادداشت، نگاهی است به همین جنبه جغرافیای فرهنگی در القاب مولانا؛ جایی که او هم «بلخی» است و هم «رومی»، و این نامها هر کدام بخشی از یک حوزه تمدنی وسیع را بازتاب میدهند.
مولانا از خراسان تا قونیه
مولوی جلالالدین محمد، در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد؛ شهری که در آن روزگار بخشی از خراسان بزرگ به شمار میرفت و یکی از مهمترین مراکز فرهنگی و تمدنی ایرانزمین بود. لقب «بلخی» که به مولانا دادهاند، به این زادگاه اشاره دارد. اما او در پی آشفتگیهای ناشی از یورش مغولان همراه خانواده خود از بلخ کوچ کرد و پس از گذر از نیشابور، بغداد و حلب سرانجام در قونیه اقامت گزید؛ شهری در آسیای صغیر که در دورهی سلاجقهی روم، به یکی از مراکز مهم فرهنگ و دین تبدیل شده بود. همین سکونت طولانی در قونیه سبب شد که در منابع و میان پیروان، به «مولوی رومی» شناخته شود.
این دو لقب، در کنار هم، بیش از آنکه صرفاً نشانی جغرافیایی باشند، مرزهای یک جغرافیای فرهنگی را نشان میدهند. مولانا تنها یک شاعر و عارف فردی نیست، بلکه نماد پیوستگی حوزهای فرهنگی است که از ماوراءالنهر و خراسان تا آسیای صغیر امتداد داشت. این حوزه فرهنگی بر پایهی زبان فارسی، سنت عرفانی و میراث علمی و ادبی ایران شکل گرفت و شهرهای گوناگون را در پیوندی درونی با هم قرار داد. بدین ترتیب، مولانا هم به بلخ تعلق دارد و هم به قونیه، زیرا هر دو در دل این حوزهی گسترده جای میگیرند.
تاریخ فرهنگ ایرانی
چنین وضعی منحصر به مولانا نیست. در تاریخ فرهنگ ایرانی، نمونههای بسیاری میتوان یافت که شخصیتهای بزرگ در یک نقطه زاده شدند اما در نقطهای دیگر پرورش یافتند یا آثارشان را پدید آوردند و در هر دو جا، بخشی از حافظهی فرهنگی مشترک شدند. ابونصر فارابی در فاراب زاده شد اما بخش مهمی از زندگی علمی خود را در بغداد و دمشق گذراند.
محمد بن موسی خوارزمی از خوارزم برخاست، ولی شهرت جهانیاش از طریق مرکز علمی بغداد گسترش یافت. سنایی در غزنه زیست و شعر او پلی میان غزل عارفانهی فارسی و عرفان مولوی شد. هر یک از این نامها نشان میدهد که جغرافیای فرهنگی ایران شبکهای از شهرها و اقلیمها بوده است که بهرغم تغییرات سیاسی و مرزی، در طول قرون پیوسته در تعامل و دادوستد قرار داشتند.
زبان فارسی، مهمترین ابزار این پیوستگی بود. مولانا مثنوی معنوی و دیوان شمس را به فارسی سرود و همین زبان باعث شد که آثار او نه تنها در قونیه، بلکه در سراسر ایران، خراسان و شبهقاره خوانده شود. فارسی در آن زمان زبان مشترک فرهنگی و ادبیات عرفانی بود و همین سبب شد که شعر مولانا مرزهای قومی و سرزمینی را پشت سر بگذارد. آنچه او در قونیه سرود، در هرات و شیراز و تبریز و دهلی نیز فهمیده و ستوده شد.
بنابراین، القاب «بلخی» و «رومی» تنها اشاره به جابهجایی مکانی یک فرد ندارند؛ بلکه نشاندهندهی پویایی فرهنگی سرزمینیاند که در آن عرفان، فلسفه، علم و ادب مرزهای سیاسی را درمینوردیدند. این دو لقب نماد یک جغرافیای فرهنگی هستند که گسترهی آن از آسیای میانه تا آناتولی کشیده شده و در طی قرون میانه، ایران فرهنگی را به پهنهای وسیع و چندلایه بدل ساخته است.
امروز نیز بازخوانی این القاب به ما یادآوری میکند که هویت فرهنگی ما محدود به مرزهای کنونی نیست. همانگونه که مولوی از بلخ برخاست و در قونیه به اوج رسید، ما نیز میتوانیم در جهانی پر از مرز و تفکیک، از میراث مشترک خود برای ایجاد پیوند میان ملتها و تمدنها بهره گیریم. مولانا، چه «بلخی» و چه «رومی»، همواره نمایندهی همان حوزهی تمدنی است که فرهنگ ایرانی را در پهنهای فراتر از سرزمین کنونی ایران گسترده کرده است.