پایگاه خبری رج خبر/ اختصاصی/ سیستان، انبار غلهٔ ایران؛ از مغول تا امروز/ داریوش یاراحمدی: در بررسیهای اقلیمی خود به دنبال توضیحی علمی برای دورهای بودم که سیستان را «انبار غلهٔ ایران» مینامیدند. انتظار داشتم دادههای رسوبی دریاچه هامون و بازسازیهای دیرینهاقلیم نشانهای از ترسالی یا افزایش بارش در آن زمان نشان دهند؛ اما مطالعات زیادی نشان میدهد که در هزارهٔ گذشته، اقلیم منطقه خشک و ناپایدار بوده و هیچ شواهدی از دورهای تر یا پایدارتر در سدههای میانی اسلامی دیده نمیشود.
سیستان روزگاری انبار غلهٔ ایران بود؛ انهم در اقلیمی که هرگز مرطوب و پرباران نبوده است. شواهد اقلیمی و رسوبی نشان میدهد که در هزار سال اخیر، الگوی خشکی منطقه تغییر چندانی نداشته است. رونق گذشتهٔ سیستان نه از باران، بلکه از سامان دقیق مدیریت آب بهدست آمده بود؛ نظامی متکی بر دانش محلی، مشارکت اجتماعی و مهندسی سازههایی چون بندها و نهرها بر مسیر هیرمند.
منابع جغرافیایی قرون چهارم تا ششم هجری مانند مسالک و ممالک، صورةالارض و احسنالتقاسیم، از سیستان بهعنوان سرزمینی یاد کردهاند که از آب هیرمند سیراب میشود و شبکهای از بندها و آسیابهای بادی در آن جریان دارد. در تاریخ سیستان نیز از بندهایی چون زرکان و سیسَر نام برده شده که با نظام میرآبی اداره میشدند. میرآبها، بر اساس عرف و توافق، سهم هر روستا را تعیین میکردند. این نظم اجتماعی و فنی، سیستان را در یکی از خشکترین اقلیمهای ایران به منطقهای حاصلخیز و پایدار بدل کرده بود.
سیستان و حملهی مغول
جوینی در تاریخ جهانگشا گوشهای از آنچه در حمله مغول به ایران روی داد را چنین روایت میکند:
«یکی از بخارا پس از آن واقعه گریخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسیدند. او گفت: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند، و جماعت زیرکان اتفاق کردند که در پارسی موجزتر از این سخن نتواند بود.»
تصور رایج ما ایرانیان از حمله مغول نیز همین چند کلمه است؛ قومی ویرانگر که هر چه بود، نابود کرد. اما بازخوانی دقیق تاریخ نشان میدهد که ویرانی مغولها فقط تخریب فیزیکی نبود، بلکه از همگسیختگی ساختارهای اداری، فنی و فرهنگی!! نیز بود — همان سازوکاری که در سیستان ستون حیات اقتصادی و اجتماعی بود.
در قرن هفتم هجری، با یورش مغول، این نظم درهم شکست. بندها و نهرها ویران شدند و سامانهٔ میرآبی فروپاشید. سیستان پس از آن، دیگر نتوانست به توازن پیشین بازگردد؛ نه بهدلیل کاهش بارش، بلکه بهدلیل فروپاشی مدیریت جمعی و فقدان سازوکار هماهنگی میان مردم و حاکمیت محلی.
در دورههای تیموری و صفوی، تلاشهایی برای بازسازی بندها انجام شد، اما بیثباتی سیاسی مانع تداوم موفقیت گردید. در قرن نوزدهم و سپس قرن بیستم، با تعیین مرزهای سیاسی جدید، وضع دگرگون شد: هیرمند که تا آن زمان رودخانهای درونسرزمینی بود، به رودخانهای بینالمللی تبدیل شد. از آن پس، تصمیم دربارهٔ آب از سطح محلی به سطح سیاسی منتقل شد. این تغییر، اگرچه اجتنابناپذیر بود، اما بدون سازوکار هماهنگ در داخل کشور باقی ماند.
از دههٔ ۱۳۳۰ خورشیدی به بعد، با ساخت سدهای کجکی و سپس کمالخان در افغانستان، بخش بزرگی از جریان آب مهار یا منحرف شد و سهم ایران کاهش یافت. در ایران نیز سیاستهای داخلی آب، پیوستگی و انسجام لازم را نداشت. دریاچهای که زمانی ناصرخسرو آن را «چون دریای خزر» توصیف کرده بود، امروز به پهنهای خشک و غبارآلود تبدیل شده است. تصاویر ماهوارهای دو دههٔ اخیر نشان میدهد وسعت هامون در مقایسه با نیمقرن پیش بیش از ۹۰ درصد کاهش یافته است؛ نتیجه، افزایش گردوغبار، فرسایش خاک، مهاجرت جمعیت و فروپاشی معیشت محلی است.
سیستان، انبار غلهٔ ایران، امروز در همان اقلیم قدیمی اما با مدیریت فرسوده و بینظم دستوپنجه نرم میکند. ریشه بحران نه در آبوهوا، بلکه در ساختار مدیریتی است. اقلیم همیشه خشک بوده، اما جامعهای که روزی از همین خشکی نظم و بهرهوری ساخته بود، اکنون میان تصمیمگیریهای متناقض و ناهماهنگ گرفتار است.
سیستان دوبار سقوط کرده است: نخست در قرن هفتم، با نابودی سامانهٔ آبیاری بهدست مغول؛ و بار دیگر در دوران معاصر، با گسست میان دیپلماسی آب و مدیریت داخلی منابع.
بازگشت پایداری در سیستان تنها با جمع این دو سطح ممکن است:
دیپلماسی مؤثر که بتواند سهم قانونی آب ایران را تثبیت کند و نظام مدیریتی منسجم در داخل که آب بهدستآمده را با فناوری نو و نظم اجتماعی توزیع کند. هر کدام بدون دیگری ناقص است.
تجربهٔ تاریخی سیستان نشان میدهد اقلیم خشک را میتوان تحمل کرد، اما ناهماهنگی مدیریتی را نه. آیندهٔ این سرزمین وابسته به بازسازی همان خرد و انضباطی است که روزی از دل بیابان، انبار غله ساخت.