پایگاه خبری رج خبر/ اختصاصی/ شکایتنامه دماوند: دماوند در فرهنگ ایران، نه فقط یک قلهی بلند، که نماد مقاومت، آزادی و پاکی است. در شاهنامه فردوسی، این کوه جایگاه به بند کشیدن ضحاک ماردوش به دست فریدون است؛ آنجا که سروده شده:
بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
این تصویر، دماوند را به نمادی از استحکام و تسخیرناپذیری که میتواند سیاهی و ظلم را به بند بکشد، بدل میکند. در قصیده دماوندیه یا «ای دیو سپید پای در بند»، ملکالشعرای بهار با زبانی تند و کنایهآمیز، از دست ظلم و ستم زمانه به کوه شکایت میکند و از او میخواهد که انتقام این همه بیداد و ظلم را از ستمکاران بگیرد.
دماوند دیروز و امروز
در آثار جغرافیدانان کهن نیز ردپای این کوه دیده میشود: ابنفقیه همدانی در قرن سوم هجری از کوهی بزرگ سخن گفته که «دود و بخار از قلهاش برمیآید». اصطخری در قرن چهارم، جایگاه این کوه را میان ری و طبرستان ذکر میکند. ناصر خسرو در سفرنامهاش مینویسد: «همواره برف بر سر دارد و از دور چون گنبدی سپید نمایان است». یاقوت حموی در قرن هفتم میگوید: «در هیچ فصلی از سال، از برف خالی نیست». در دوران جدیدتر، ژان شاردن این کوه را با قلههای آلپ مقایسه کرده و کلمنت مارکام به ویژگی آتشفشانی و اهمیت استراتژیک آن اشاره کرده است.
باری؛ دماوند را دوست دارم و هر ساله از دور یا نزدیک به دیدار او میشتابم و اگر بخت یار باشد چند روزی مهمان بزرگی و عظمت دامن پر مهرش می شوم. در آخرین سفرم، قصد صعود به قله، از جبهه شمال شرقی برنامهریزی شد. از خروجی جاده هراز به مسیر روستای ناندل (قرارگاه جبهه شمالی و شمال شرقی)، نخستین چیزی که توجه مرا جلب کرد، صف طولانی وانتها و کامیونتهای حامل آب شرب بود که از دامنه دماوند به سوی آمل میرفتند. مردم محلی میگفتند کیفیت آب در آمل! کاهش یافته و برای رفع نیاز، آب باید از این منطقه انتقال یابد.
گسترش شتابآلود روستای ناندل و موج ویلاسازی با معماری بیگانه و لوکس را نسبت به سه سال قبل که آمده بودم، کاملا میدیدم.
ویلاهای با چشمانداز دماوند که معماری همساز با اقلیم و سنتی منطقه را دگرگون کرده بود و بوی غریبگی فرهنگی از آن به مشام میرسید.
در ابتدای مسیر صعود و در گردنه سر (گوسفند سرا) متاسفانه داستان ظلم به حیوانات، که در بسیاری از کوهستانهای ایران تکرار میشود, مشاهده شد. در اینجا نیز کوهنوردان کولهپشتیهای سنگینشان را به قاطرچیها میسپردند تا حیوانات بدبخت، بارهای سنگین را تا ارتفاع ۴۳۰۰ متر تخت فریدون حمل کنند و خودشان با کولهای سبک یا کولهی قله، مسیر را ادامه میدادند.
این حیوانات، بهای اعتماد به «حیوان ناطق» را با رنج و زخم میپردازند؛ اگر همچون عموزادگان وحشی خود، گورخران خوششانس، از انسان گریزان بودند، امروز آزاد و رها در طبیعت زندگی میکردند و این همه محنت نمیکشیدند. پدیده کوهنوردی تجاری نیز در مسیر دماوند پررنگ است. گروههای چهل نفره که با فشار لیدرها و کمک قرصها، آمپولها و کپسولهای اکسیژن به قله کشانده میشوند و گاه همین تجهیزات مصرفشده بر فراز قله رها میشود؛ مرزی باریک که این نوع صعود را به «کوهنوردی کثیف» نزدیک میکند.
یخچالهای دماوند نسبت به صعود سال ۱۴۰۱ به طرز نگرانکنندهای کوچک شدهاند. سه سال پیش دقیقا در وسط مرداد ماه عبور از بخشهای یخی و برفی سه برابر امروز بود و استفاده از کرامپون برای جلوگیری از لغزش الزامی بود، اما امسال این نیاز به کلی برطرف شده است.
این کاهش، اثر آشکار گرمایش جهانی و تغییر اقلیم را در ذوب تاج سپید دماوند نشان میداد. چیز جدیدی که به وضوح مشاهده میشد با گذر زمان، فرهنگ سکوت و آرامش کوهستان نیز رنگ باخته است. به جای نجوا با طبیعت، فریاد، شوخیهای رکیک و بیتوجهی به حریم کوه شنیده میشد؛ که آزار دهنده بود.
تظلم خواهی از کوه
آنچه که مرا این بار به دامن دماوند کشانده بود نه یک صعود معمولی بود، بلکه به تأسی از ملک الشعرای بهار شکایت و تظلمخواهی از دماوند بود. از قبل شکایتنامه را مختصر آماده کردم. بر فراز بلندترین نقطه ایران شکایتنامه را به دست نور و صدا سپردم که بدون هیچ مانعی آن را در گستره ایران پخش کنند.
آخر دماوند نگهبان ایران است و همچون برج مراقبت از اوج فلک ایران را دیدهبانی می کند. بیخود نبود که ملک الشعرای بهار به دماوند پناه برده بود و از او کمک میخواست به همین دلیل بود که من نیز برای حفظ محیط زیست ایران از او استمداد یاری کردم.
در آن شکایتنامه محیطزیستی که بر پلاکارد نوشته بودم، پیامم برای حفاظت از محیطزیست ایران را فریاد زدم. آن لحظه، دماوند نه فقط یک قله، بلکه ملجا و سکویی بود برای بیان دغدغهها و رساندن این پیام که طبیعت ایران، از دماوند تا زاگرس و از هورالعظیم تا هامون، امانتیست که فرزندان ما حق دارند دستنخورده و زنده تحویل بگیرند.
در خاتمه شکایتنامه نیز فقط چند بیت از آن تظلمخواهی بلند دماوندیه را از سیاستمدار و شاعر ایران دوست نقل میکنم که پایان نیز با آن مرد بزرگ باشد:
ای دیو سپید پای در بند،
ای گنبد گیتی، ای دماوند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
من این کنم و بود که آید
نزدیک تو این عمل خوشایند
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
زین بیخردانِ سفله بستان
داد دل مردم خردمند…

