پایگاه خبری رج خبر/ اختصاصی/ جغرافیای زیستی دریاچه گهر: جمعه ۱۰ مرداد به همراه دو نفر از دوستان برای یک تمرین یکروزه به دریاچهی گهر رفتیم. ساعت پنج صبح از سرچشمه یا پارکینگ محیطبانی حرکت کردیم و بدون توقف، حدود ساعت هفت و چهل دقیقه به کنار دریاچه رسیدیم. با وجود تمرینی و نسبتاً سرعتی بودن پیمایش، ولی در مسیر، چیزهایی دیدم که دلم نخواست بیتفاوت از کنارش بگذرم. از پارسال و بعد از ۱۰ سال مجدد درس جغرافیای زیستی دوره کارشناسی را تدریس میکنم. در جغرافیای زیستی، وقتی حرف از حیات میشود، معمولاً اول از فلور شروع میکنیم، یعنی گیاهان، آنهایی که با فتوسنتز چرخهی زندگی را میگردانند.
اولین چیزی که در مسیر توجه من را جلب کرد، چنار خشکشدهی روی تپهی پنبهکار بود. همان درختی که قبلاً چتر مهربانش را بر سر خستگان میگسترد و با سایهاش، نفسی تازه میداد. حالا اما خشکیده، لخت و تنها ایستاده بود؛ بیبرگ، بیجان، بیمأمن. اینکه چرا مرده، دلایل زیادی میتواند داشته باشد. شاید افزایش دما و تبخیر شدید تابستان، شاید افت سطح آب زیرزمینی، شاید هم فقط یک آذرخش. اما راستش دیگر مهم نیست که چه شد. مهم این است که چنار مرده بود و با او بخشی از حافظهی خاک هم مرده بود.
دریاچه گهر؛ مرثیهای برای طبیعتِ خاموش
کمی پایینتر، کاهش پوشش جنگلی را بهوضوح دیدم. اگر سالهای قبل و بعد کرات آمده باشی، متوجه این تفاوت خواهی شد. بیتردید گرمایش و تغییر اقلیم نقش دارد، ولی فقط این نیست. دستهایی هم در کارند. چند نفر را دیدم که اره و تبر به دست بهقول خودشان به دنبال هیزم رفتند. اره و تبر، وسط منطقهی حفاظتشده. نه مأمور، نه هشدار، نه نگاهِ مراقب. از فلور (گیاه) که بگذریم، نوبت میرسد به فون (جانور). از همان ابتدای مسیر، خران باربرداری را دیدم که زخمی و خسته، بارهای سنگین خوشگذرانی ما انسانها را میکشیدند؛ خرامان، بیصدا، بیاعتراض.
ناخودآگاه به یاد آن بیت سعدی افتادم که میگوید:
گاوان و خران باربردار
به ز آدمیان مردمآزار
باری، خران زخمی را دیدم که بارهایی از اسپیکرهای یکمتری و قلیان و سایر وسایل لهو و لعب را بهسوی دریاچه میبردند. وقتی کنار دریاچه رسیدیم، صدای بار خران را شنیدم و دیدم. اسپیکرها، با صدایی گوشخراش که نهفقط آرامش ما، بلکه آسایش مور و ملخ، پرنده و چرنده، مار و ماهی، درختان و گیاهان و خرسهای اشترانکوه را هم از بین میبردند. صداهایی که نمیگذارند موجودی تخم بگذارد، آرام بخوابد یا جفت بجوید. صداهایی که در چرخهی طبیعت اختلال میاندازند، بیآنکه کسی متوجه باشد. کنار دریاچه، خری با دست زخمی و خونآلوده دیدم. اینجا بود که ظلم مضاعف را دیدم. این صحنه کاملاً مخالف و ضد شعر سعدیست که میفرماید:
مسکینخر اگرچه بیتمیز است
چون بار همیبَرَد عزیز است
ظلم مضاعف یعنی با وجود این همه کار و ستمی که از حیوان کشیده بودند، حتی زخمش را نمیبندند. از خودم پرسیدم: آیا ما در این کشور چیزی به نام دفاع از حقوق حیوانات داریم؟ آیا نهادی یا سازمانی برای این کار داریم؟ بعد یادم آمد یک سازمان با نام حفاظت محیطزیست داریم. نهادی که وظیفهاش فقط حفاظت از چندین کیلومتر مربع جنگل، تالاب و زیستگاههای نادر است، اما به دلیل ضعف قوانین و تکنولوژی، حتی در همان محدودههای حفاظتشده هم نمیتواند جلوی شکار و قطع درختان را بگیرد!! و حتی در همان قرقها نیز محیطبانهای درستکار را شکارچیها میکشند.
اینجا سوئیس نیست…
بعد از این صحنهی دلخراش در کنار دریاچه، کرهخری تازهبهدنیاآمده را دیدم که با مادرش نزدیک محل نشستن ما ایستاده بودند. معصوم، آرام، و شاید بیخبر از آیندهای که در راه است. در دلم به او گفتم: «تو چرا اینجا به دنیا آمدی؟ مگر زخمِ ران چپ مادر خستهات را نمیبینی؟»خرداد سال بعد، وقتی قرق زمانی دریاچه مجدد شکسته میشود و مرفهین تفریحطلب دوباره خرشان هوای گهر میکند، تو هم باید بار اسپیکر و قلیان بکشی؟
اگر میدانستی چه در پیش است، شاید خودکشی میکردی. ولی بعد یادم افتاد که حیوانات خودکشی نمیکنند و آنچه دربارهی نهنگها نیز میگویند که خودکشی میکنند فقط تصور و تفسیر ماست و هیچکس تاکنون دستنوشتهای که نهنگی تصمیم به مرگ خودخواسته داشته باشد، ندیده است.
در همین افکار بودم که مردی آمد، چوبی به دست و چند ضربه به پیکر «مادر خر» زد و هر دو را برد. من فقط نگاه کردم. بارها تاوان زبانم را دادهام، اینبار سکوت کردم. نگاهشان را تا پیچِ مسیر بدرقه کردم. سکوت کردم چون او صاحبشان بود، مالکشان یا ولیشان. بعد یکدفعه یاد آن پدری افتادم که با داس، دخترش را کشت چون عاشق شده بود. آخر او هم ولی و صاحب بود.
ناگاه از رویا و توهم با تلنگری خودم را بیدار کردم و گفتم: درست است که اشترانکوه را به دلیل شباهت مرفولوژیکی و چینخوردگی، آلپ ایران میگویند، ولی اینجا سوئیس نیست… اینجا حیات وحش است و خیالهای من دربارهی عدالت و حقوق حیوانات فقط فانتزیهای رؤیاگونه است. میدانم که ممکن است فکر کنید چرا من همهاش زبان و قلم تلخی دارم و چرا صحنههای خوب و مثبت را نمیبینم و نمینویسم.
پاسخ این است که بهندرت دیده میشود. اما در این سفر یکروزه چیزی هم بود که خوشحالم کرد.آن هم بارش تابستانی بر دریاچهی گهر بود. رگباری ناگهانی که حدود یک ساعت طول کشید و چنان هوا را لطیف و خنک کرد که انگار آسمان دلش به حالمان سوخته بود. انگار گفت: حالا که هیچچیز سر جای خودش نیست، بگذار دستکم بارانی ببارم تا نفسی تازه کنید.



3 پاسخ
مثل همیشه عالی دکتر👍
چقد درطبیعت بی تامل هستیم چه متن زیبایی!
با درود و سپاس از ارائه گزارش تلخ و دردناک این روزهای اشترانکوه و دریاچه گهر. واقعیت امر اینه این عبارات نگین اشترانکوه و آلپ ایران از زمانی دربین کوچه وبازلر و عوام سرزباتها افتاد که دست دراز میراث فرهنگی و اداره ورزش بر سر این گنجینه های بی نظیر افتاد