چهارشنبه 13 خرداد 1405 / 19:07

دو سال از رفتن شاعر شمعدانی‌ها گذشت

احمدرضا احمدی؛ شاعر تمام‌وقت…

احمدرضا احمدی دیگردرد نمی‌کشد. ارمغان بهداروند
از حالا به بعد احمدرضا احمدی «ماضی» محسوب می‌شود. یک ماضیِ مضارع، یک ماضیِ مستقبل که فقط درد نمی‌کشد

ارمغان بهداروند

شاعر و فعال فرهنگی

پایگاه خبری رج خبر/ احمدرضا احمدی؛ شاعر تمام‌وقت…/ اختصاصیجنوبی‌ها به شنیدن خبر مرگ کسی که روزگارش را به رنج می‌گذرانید و زجر می‌کشید می‌گفتند: «خلاص شد!» «احمدرضا احمدی» به سختی این سال‌ها را دوام آورده بود اما هر کاری کردم نتوانستم به شنیدن خبر مرگش بگویم: «خلاص شد». با این که او را دوبار و هر دو بار بر تخت بیمارستان دیده بودم اما خودخواهانه با خودم فکر می‌کردم که کاش می‌بود و می‌ماند حتی اگر بر تخت بیمارستان و از آن دو چشم که کاشف زیبایی‌ها و غم‌های جهان بوده است، می‌خواندی که چه می‌گوید و چه می‌خواهد.

خبر مخابره شده است و هر که از خواندن او سطری در خاطر دارد، غمگین‌غمگین، خاطره‌اش را مرور می‌کند. زیباترمردی که صدایی دوردست داشت و در تمام‌وقت شاعر بودنش، کاری جز به زیبایی‌های جهان افزودن نداشت. همه‌ی این سال‌ها او شریک دوست‌داشتن‌ها، تنهایی‌ها، ترس‌ها، ناامیدی‌ها و شکست‌های مردمی بود که نام گُل‌ها و پرنده‌ها را از او آموخته بودند و لابه‌لای شعرهای او، دلتنگی‌هایشان را تکانده بودند.

احمدرضا احمدی دیگر درد نمی‌کشد

عکس او را در زمینه‌‌ای سفید مرور می‌کنم. در حالی که به نشانه‌‌ی تسلیم، دست‌هایش را پشت سرش به هم گره زده است. با رضایتی محض در خطوط چهره و دو چشم دوخته به دورتر. من اگر جای مرگ بودم، هم چنان که پیشانی‌اش را می‌بوسیدم می‌گفتم: «بوسیدمش/ دیگر هراس نداشتم/ جهان پایان یابد/ من از جهان سهمم را گرفته بودم» و از خدا می‌خواستم او را «کلمه» کند که «در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.» اما من جای مرگ نیستم و او کار خودش را می‌کند. از حالا به بعد احمدرضا احمدی «ماضی» محسوب می‌شود. یک ماضیِ مضارع، یک ماضیِ مستقبل که فقط درد نمی‌کشد.

آن سرد صدای اندوهگین هم‌چنان شنیده می‌شود، حتی اگر چمدانش را برداشته باشد و صدای پرنده‌های دریایی و همهمه‌ی موج‌ها را برای رفتنش انتخاب کرده باشد.

چه خوش‌بخت بودیم ما که اهل روزگاری هستیم که احمدرضا احمدی در آن شعر گفته است، نقاشی کرده است، نمایشنامه نوشته است و به سعی خود جهان را زیباتر کرده است. به خودم می‌گویم ما چرا عادت نکرده‌ایم هر جایی که دلمان می‌خواهد خیال کنیم و خیالاتی شویم. یکی همین جا! مثلاً فرض کنیم این پایان یکی فیلم سینمایی است که در سکانس آخر آن «احمدرضا» رفته است و دوربین آرام‌آرام روی کاغذی که جلوی آیینه رها شده است زوم می‌کند. کاغذی که روی آن نوشته شده است: «ماهور! به دوستان من بگو اگر نشانی دقیق احمدرضا را می‌خواهید به خواندن شعرها، شنیدن صدا و تماشای نقاشی‌هایش وقت بگذارید».

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

اخبار مرتبط:

آخرین اخبار:

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *